کشکول شیخ مهرداد!!

١۶ روز از ارسال آخرین یادداشتم میگذره. اوایلش که اصلاً دل و دماغ اومدن رو نداشتم. بعد از یه مدت هم که تونستم بیام فقط به خوندن نوشته های دیگران اکتفا میکردم و بعد از مدتی هم شروع به نظر دادن کردم. تو این مدت چند بار خواستم مطلب جدید بذارم اما دیدم حوصله اش رو ندارم. از طرف دیگه چون برای دوستان و مخاطبان احتمالیم احترام قائلم نمیخوام با ارسال مطلب آبدوغ خیاری وقت خودم و دیگران رو تلف کنم. مطالب فراونی به ذهنم رسید بذارم. از تاریخ فلان میلیون ساله خلیح همیشه فارس که معاون رییس جمهور اعلام فرمودن!!! تعجب تا انتخابات و کاندیداها و ازدواج 10 میلیون دلاری «هیفا وهبی» و.......

اما نیازم به نوشتن در حدی نبود که حال و حوصله لازم رو برام فراهم کنه. تنها کاری که تو دنیای وب، خوب و با حوصله و علاقه انجام دادم علاوه بر خوش و بش با دوستان سرزدن به وبلاگای عاشقونه و نظر دادن تو اونجور جاها بود!خجالت نمیدونم چرا!! شاید چون بعد از ماجرای از دست دادن برادرم ناخودآگاه نیاز بیشتری به زندگی حس میکردم و اون وبلاگا رو محل مناسبی برای زندگی میدونستم و میدونم! بگذریم.....

چون امشب اعلام شد 100 میلیارد تومن کتاب تو نمایشگاه امسال به فروش رسیده تصمیم گرفتم اعتصاب ناخواسته ام رو با نوشتن در اینباره بشکنم:

دیروز رفتم نمایشگاه کتاب و از شلوغی و خستگی و بی پارکینگی و بستنیهای آب شده اونجا فیض بردم و با اینکه فقط یک پنجم نمایشگاه رو بازدید کردم الکی الکی 100 تومن کتاب خریدم! (اصولاً من در خرید دو چیز ترمز ندارم: کتاب و عطر! نشون به این نشونی که 3 طبقه عطر و ادکلن و چند تن کتاب و محصولات فرهنگی دارم!) نمیخوام بگم خیلی زیاد خریدم ولی اگه جون و دست اضافی و وقت داشتم شاید به رقم نیم میلیون تومن خرید هم میرسیدمیول ساکت

دیروز به دوتا آرزوم هم رسیدم که همانا خرید 2 جلد کتاب آشپزی رزا منتظمی (چند سال دنبالش بودم و میخواستم هدیه بدم) و دیگری خرید کتاب «دا» (در کمتر از دوسال به چاپ پنجاه و دوم و تیراژ بالای 120000رسیده) بودن.

تو قیامت نمایشگاه که اگه از بالا نیگا میکردی فکر میکردی صور اسرافیل دمیده شده دوتا صحنه هم بدجور توجهمو جلب کرد:

صحنه نخست: آقاهه با خیال راحت روی پاهای خانومیش خوابش برده بود و خانومیش مثل مامانا که بچشونو میخوابونن مواظبش بود!! کجا؟ روی راه پله های طولانی که انتشارات کودکان رو در طبقه همکف به طبقه دوم یعنی محل ناشران دانشگاهی متصل میکرد. نتونستم جلوی خودمو بگیرم و عکس این مامان و بچه رو هم گرفتم! جداً راست میگن که ما مردا به رغم هارت و پورتمون گاهی وقتا به مامان نیاز داریم و برای برآوردن این نیاز رو به خانومامون میاریم!زبانخوشمزه آفرین به این خانم فداکار که علیرغم خستگی، از خودش گذشته بود و به پسر کوچولوش....ببخشید ....به آقاشون سرویس میداد!

صحنه دوم: دخترک 10 یا 12 ساله در خروجی شمالی مصلی جوری "الهه ناز" رو مینواخت که دل آدم ضعف میرفت! تو اون شلوغی و رفت و آمد بی اعتنا به اونچه دور و برش میگذشت مشغول بود و جلب توجه میکرد. با وجود خستگی زیاد و ازدحام برای اینکه سیر ببینم و بشنوم دو سری بستنی از دستفروش خریدم و به آرومی خوردم و خیره خیره خستگی درآوردم. راستی الآن دخترک کجاست و در چه رویایی است؟

پی نوشت:

1- واقعاً ما ایرونیا اینقدر کتاب خونیم که طبق آمار اعلامی پنج و نیم میلیون نفرمون تو 10 روز 100 میلیارد تومن کتاب و محصولات فرهنگی میخریم؟؟پس کو اثراتش؟به نظرم اگه هزینه این مبلغ به اندازه یک دهم یعنی فقط 10 میلیارد رو فرهنگ و تربیت و اخلاق و معلوماتمون تاثیر بذاره عالی میشه.

2- یکی از دلایل علاقه من به نمایشگاه کتاب اینه که جزو معدود جاهائیه که تموم ایرونیا از زن و مرد و بچه و کرد و لر و بلوچ و ترک و فارس و آخوند و چادری و مانتویی و آرایش کرده و بی آرایش و زشت و خوشگل و کارگر و استاد و .... میان کنار هم و بطور مسالمت آمیز برای رسیدن به تقریباً یک هدف چند ساعتی تلاش میکنن! (البته شاید بهتر باشه اونهایی که برای یافتن شوهر یا خانم و در کل جفت مناسب تلاش میکردن رو  در یک دسته جداگانه قرار داد!) 

3- احتمالاً متوجه شدین چرا اسم این پست اینه! چون از هر دری سخنی بود و حداقل خودمو یاد کشکول شیخ بهایی میندازه. 

 

 

/ 13 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شکلات تلخ

من یه معذرت خواهی به شما بدهکارم. گفته بودین که احتمالا 2 شنبه هم رو تو فرودگاه دیدیم و من گفتم 3 شنبه فرودگاه بودم. نمیدونم چرا همچین اشتباهی کردم. الان فهمیدم 2 شنبه بودم.گفتم بیام عذر خواهی.مثل اینکه حسابی بهم خوش گذشته بوده [نیشخند]

ایرن

سلام. معلومه یه خورده بهتری......از وقتی نمایشگاه کتاب رفته مصلی نرفتم..

علی

سلام خسته نباشید وبلاگ مفیدی دارید از مطالب خوبتان استفاده کردم من آپم بیا پیش ما قمی هستیم ایران اومدی بیا زیارت سوحان جسم و روح هم داریم... گفتم پياده نياي خسته ميشي این اسبو ميزارم اينجا با اون بيا زودتر برسی من منتظرم ها ---------------------------_(/_\) -------------------------,((((^`/- ------------------------((((--(6-/- ----------------------,(((((-,,----/ --,,,_--------------,(((((--\"._--,',; -((((\\-,...-------,((((---\----`,@) -)))--;'----`"'"'""((((---(------´´ (((--\------------(((------/ -))-|------------------------| ((--|--------.-------'-----| ))--/-----_-'------`t---,.') (---|---y;---,-""""-./---/\-- )---/-.\--)-\---------`/--/ ---|.\---(-(-----------\-\' ---||-----//----------\\'| ---||------//-------_\\'|ا ---||-------))-----|_\--|| ---/_/-----|_/----------|| ---`'"------------------\_| علی www.hendabad.blogfa.com www.dehkadehejahani.blogfa.com www.ghazeh87.blogfa.com

نعیمه

سلام میام برای خواندن مطلب زیبایتان اما الان فقط اومدم برای عرض ادب و تشکر از توجهتان وبلاگم با پست جدید و جواب نظر قبلیتان در خدمته.

مهرو

سلام..امسال بر خلاف هرسال نشد برم نمایشگاه کتاب..ممنون که کمی تفسیرش کردی... موفق باشی

عسل بانو ی خودمون

مهرداد جان مرد نیستم و جاهای خالی رو هم پر نمیکنم .میگی چی برادر من ؟[قهقهه]

رواق مهر

سلام دوست هر چه در نمایشگاه به دنبال کشکول شما گشتیم نیافتیم .. یا علی و دعا بفرمایید

نعیمه

سلام امیدوارم سفر بهتان خوش بگذره دل من را هم آب کردید هر چند با شنیدن اسمش به شدت عرق کردم .و در مورد این پست یک نکته من شنیدم آمار مطالعه در کشور ما خیلی پایینه پس فکر میکنم شاید ما فقط علاقه به خرید و پر کردن کتابخانه داریم نه خواندن .

عسل بانو ی خودمون

سلام مهرداد جان سرت سلامت برادر خوب کردی عزا شکستی . ادامه دادنش هیچ کمکی نمیکنه و بدتر خودت و اطرافیانت رو کلافه میکنه . وقتی یادم میفته که مثل احمق ها نصف عمرم رو سیاهپوش بودم از خودم بدم میاد . برای هر عزیز یک سال !!! قربون خدا برم هم که نصف خانواده ی ما رو ازمون طی چند سال گرفت . مراقب خودت و عزیزانت باش . هامی و کامی رو یادمه ولی به جون تو یادم نمیاد که این ترانه اولش خونده میشد . لابد کوچولو تر ازین حرف ها بودم [چشمک][خجالت][قهقهه]

saina

salammmmmmmmmmm chera be webam nemiay nemigi soosky tanha mishe ha ha ha haaaaaaaaaaa?????[ماچ]