این پست پیرو یکی از پستهای اخیر رویا خانم و با تشویق و یادآوری ایشون به رشته تحریر درآمده است:

همونطور که تو معرفی خودم عرض کرده ام تقریباً تمام نقاط ایران رو رفتم و دیدم و با چشم باز و دقت هم نگاه کرده ام. بنابر این به طور طبیعی خاطرات فراوونی از این سفرها دارم. حال بماند که با علاقه ای که به عکاسی و فیلمبرداری دارم تعداد قابل توجهی فیلم و عکس آنالوگ و دیجیتال هم جمع آوری کرده ام که امیدوارم روزی روزگاری اقلاً بخشی از اونها رو اینجا برای دوستان عزیزم به نمایش بگذارم.

خاطره ای که اینجا میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به 2 یا 3 سال پیش که شبی دیرهنگام برای بازگشت به تهران وارد فرودگاه بندرعباس شدم و با توجه به اینکه 2 یا 3پرواز همزمان انجام می شد اونجا شلوغ بود و ناچار شدم جستجو کنم تا بالآخره صندلی خالی پیدا کردم و نشستم تا قبل از پرواز کمی خستگی از تن به در کنم. لحظاتی نگذشته بود که آقا پسر حدوداً 20 ساله ای که روی صندلی جلوی من نشسته بود و معلوم بود یکی دوساعتی تو حموم و جلوی آینه وقت صرف کرده و یک کوله سربازی تپل(اونهایی که سربازی رفتن یا برادر سرباز داشتن میدونن چیه و چه شکلیه) هم به همراه داشت توجهمو به خودش جلب کرد. اول پیش خودم گفتم شاید تصادفی و موردی بوده اما هرچی دقت کردم دیدم که خیر! ایشون رسماً و علناً و دائماً و با ولع تمام مشغول میل نمودن خانمهای دور و اطراف به شکل خام خام با چشمان هیزشون هستند!!!خوشمزههیپنوتیزمشیطان 

 

لامصب به هیشکی هم رحم نمیکرد!!! از دختر 12،13 ساله بگیر تا خانم 40،50ساله!

از مانتویی ساده و خفن و هفت قلم آرایش کرده بگیر تا چادری صورت قاب کرده!زبان

از دختر تنها و ظاهراً مجرد بگیر تا خانومایی که آقا همراهشون بود!

با اینکه خودمم مرد هستم و میدونم غده هیپوفیز چه بلاهایی بر سر ماها در برخی اوقات میاره و چه اتفاقاتی ممکنه در اون موارد پیش بیاد اما تو عمرم مردی به این هیزی ندیده بودم!خجالت

پیش خودم فکر کردم اگه همینطوری پیش بره یا در نهایت با یه آقای باغیرت درگیر میشه و یا بالآخره پاشنه بلند یه کفش زنونه میخوره تو ملاجش! این بود که تصمیم گرفتم نسبت به امر به معروف و نهی از منکر اقدام کنم و وظیفه مسلمونی و برادریمو نسبت به ایشون و خواهران هموطنم انجام بدم!

در حال حساب و کتاب این نکته بودم که چی بهش بگم و چطوری یکی دو دونگ از حواسشو از زن و بچه مردم پرت کنم که ناگهان خودش که برگشته بود تا ببینه آیا پشت سرش هم شکار خوشجیل موشجیلی وجود داره یا نه با مشاهده من یکهو انگار که یاد سؤالی افتاده باشه پرسید:

آقا! من اولین باره سوار هواپیما میشم. میشه کارت پرواز و بلیط منو ببینید و راهنماییم کنین که یه وقت جا نمونم یا به بارم گیر ندن؟

منم که دیدم فرصت مناسبی پیش اومده از فرصت استفاده کردم و ضمن راهنمایی سر صحبتو باهاش باز کردم. اوایل گفتگو هنوز چشمای هیزش اینور و اونور میچرخید اما کم کم افسار اون چشمای خطرناکو به دست گرفتم و فهمیدم که طفل معصوم تا حدودی حق داره!!!؟؟؟متفکرآخ

نگو که بنده خدا سربازیش تو جزیره تنب بزرگ تازه تموم شده و بعد از مدتها داره برمیگرده خونه. من که خودم سربازی رفته ام و کم هم با شرایط سخت روبرو نشده ام با شنیدن مطالبی که از نحوه خدمت در اون جزیره مهم و استراتژیک اما دورافتاده و بی امکانات تعریف میکرد مو به تنم سیخ شد و دلم به حال مردانی که بی سرو صدا در نقاط پرت مرزی برای آسایش و آرامش ما از جون مایه میگذارن سوخت! 

با اینکه خدمت سربازی در جزایر 4ماه کمتر از داخل خاک ایرانه اما گرما و رطوبت وحشتناک، دوری از خاک اصلی و نبود امکانات تفریحی و ورزشی، نبود سرگرمی و تلویزیون، نبود کتاب و مطبوعات، نبود حتی یک دوش آب سرد و کولر، عدم امکان رفتن به مرخصی، نگهبانی و نگهبانی و نگهبانی، مانور و مانور و مانور، آماده باش و آماده باش و آماده باش و ........از همه بدتر عدم وجود جنس مؤنث در جزیره پدر صاحاب این بنده خدا رو درآورده بود!

با این تفاصیل این پسرک قحطی زده به اون گروه از مردانی پیوسته بود که حتی بدون خدمت در جزایر دورافتاده معتقدند جنس زن اصولاً برای لذت بردن جنس مرد اینقدر ناز و زیبا و لطیف و تو دل برو آفریده شده است!بغلقلب

حتی وقتی وسط بحث چشمش به دوتا مأمور امنیتی فرودگاه که با لباس فرم داشتند از چندمتر آنسوتر رد می شدند افتاد چنان اَه اَهی راه انداخت که دیدم نه بابا خیلی وضعش خرابه و هیچ نصیحتی با این اوضاع تو کله اش فرو نمیره!

میگفت اگه خودتم ماهها فقط مرد اونهم در یونیفرم نظامی (و معمولاً خشن و جدی)دیده باشی همین حال بهت دست میده.

درست میگفت! چون این حال رو چندسال قبل به میزان بسیار کمتری وقتی تو خوابگاه دانشجویی بودم و تقریباً زهد در پیش گرفته بودم حسش کرده بودمفرشتهشیطان

این داستان ادامه دارد......