در پایان یه روز کاری نسبتاً خسته کننده با مترو بر می گشتم خونه!

به علت شلوغی و ازدحام، کلی هم سرپا ایستاده بودم و درنتیجه دیگه حسابی خسته شده بودم. این بود که وقتی رسیدم به ایستگاهی که باید از اونجا هم یکی دو کورس ماشین سوار شم، خدا خدا می کردم هرچه سریعتر یه وسیله نقلیه مناسب پیدا بشه.

اما چشمتون روز بد نبینه! اون جمعیتی که اونجا ریخت چنان یکی یکی وسایل نقلیه موجود در ایستگاه رو که از انواع تاکسی و ون بودن بلعید که در عرض چند دقیقه برای مسیرهای مختلف صف تشکیل شد. 

تو غم و غصه صف وایسادن بودم که صدای نه چندان آرام خانمی از پشت سرم در گوشم پیچید:

"میدان .......... سوار شو!"

برگشتم دیدم خانمی حدوداً 50 و چندساله داره دنبال مسافر میگرده! پیش خودم گفتم به به! فرشته نجات رسید! این بود که سریع رفتم و به همراه چند دختر و پسر جوون دیگه سوار ون سبز رنگ حاج خانم شدم!نیشخند  

یه آقای جوون بغل دست راننده، من پشت سرش، دوتا دختر خانم بغل دست من و بقیه دختر پسرا پشت سر ما نشست و نشستیم و نشستند و راه افتادیم!(بیچاره مرحوم دستور زبان فارسی! استرسزبان)

اولش میخواستم تا مقصد چشمامو ببندم و چرت بزنم اما حس کنجکاوی و شیطونیم گل کرد و از اونجا که خیلی راحت با هر تیر و طایفه ای میتونم سر صحبت رو باز کنم(شیطانچشمک)عملیات سوال پیچ کردن راننده رو شروع کردم:

"ببخشید خانم! رانندگی ون براتون سخت نیست؟

کی کارتون رو شروع میکنین و تا چه ساعتی مشغول هستین؟

درآمدش خوبه دیگه! نه؟

....................؟"

خانم راننده هم که انگار دنبال هم صحبت میگشت با محبتی مادرانه(از خود راضی) درحالیکه حواسش به رانندگی بود، آروم آروم جواب میداد و بقیه مسافرا هم در سکوت مطلق به مکالمه یا بهتر بگم پرسش و پاسخ ما گوش میدادن!

تو این هیر و ویر ناگهان راننده یه تاکسی که تو اون شلوغی و ترافیک فاصله اش با ماشین ما خیلی کم شده بود سرش رو از شیشه بیرون آورد و متلکی نثار بانوی راننده ما کرد!

من که نشنیدم چی گفت اما بانو چهره اش رو برگردوند و با پوزخندی به رانندگیش ادامه داد. با این اتفاق، مسیر پرسشهای من هم عوض شد:

"آقایون راننده زیاد اذیت میکنن؟

نظر آقاتون درباره این کارتون چیه؟

به کارای خونه طوری میرسین که ایشون ناراحت نشن؟

واقعاً خسته نمیشین در دوجبهه میجنگین و هم تو خونه و هم بیرون کار میکنین؟

..................................."

در اواسط این مصاحبه نسبتاً طولانی که با لبخند و رضایت هر دو طرف جریان داشت و اونطور که من متوجه شدم دیگران هم به دقت بهش گوش می دادند تلفن همراه خانم زنگ خورد و ایشون با آقاشون قرار گذاشت که تا فلان ساعت بیاد و سر فلان خیابون همسر گرامی رو هم سوار کنه تا با هم برن منزل. از طرز صحبت کردنشونن متوجه شدم که شکر خدا و به احتمال زیاد با هم خوبند و مشکلی ندارند.

چون میدونم کنجکاوید بدونید پاسخهای بانو در برابر پرسشهای پی در پی من چی بوده بطور خلاصه عرض میکنم که به علت داشتن دو دانشجوی پسر در دانشگاه آزاد ایشون ناچار هستن پا به پای شوهرشون در بیرون از هم کارکنن. ماشین رو با یک نفر دیگه شریک بودن که نصف روز دست اینها و نصف دیگه روز دست شریکه. از رانندگی اذیت نمیشد و معتقد بود مردان مسافر بیشتر کنجکاوند و زنان مسافر بیشتر خوشحال و کیفور از رانندگی یک خانم!

میگفت راننده های مرد به ندرت فقط بخاطر زن بودن آزار میرسونن و همسرشون نیز گرچه بخاطر نیاز مالی راضی به کارکردنشون شده اما در کل مشکلی با کار و خونه داری همزمان نداره!.......

###############

 دیگه داشتیم به انتهای مسیر میرسیدیم که آخرین سوال رو هم از بانو کردم:

تا حالا کسی مثل من اینقدر سوال پیچتون کرده؟!

 که پاسخ دادند:

"به این مفصلی که نه اما یه بار یه آقای دیگه هم چند سوال مشابه ازم کرده."

با رسیدن به اینجا و در پایان مکالمه نسبتاً طولانیمون تا گفتم اگه خبرنگار بودم این مصاحبه رو منتشر می کردم ناگهان یکی از دخترخانمها سکوت مستمعین رو شکست و با حالتی جدی و صدای بلند پرسید:

"ببخشید آقا! مگه شما خبرنگار نیستین؟!"

من که هم کمی بهت زده شده بودم و هم کمی خنده ام گرفته بود جواب دادم که:

نه! نیستم!

این بار جوانکی که لحن بی ادبانه ای داشت با حالت خاصی پرسید: "پس چکاره این؟"

منم در حالیکه از لحن بد آقا اندکی منزجر شده بودم ناچار شدم بگم:" مهندس عمران!"

جوانک که معلوم بود حسابی جا خورده و احتمالاً جلوی دختر خانمها مقداری احساس کمبود کرده با لحن بدتری از دفعه قبلی گفت:" رشته تحصیلیتونو نگفتم! شغلتونو پرسیدم!"  

منم پاسخ دادم:"منم شغلم رو گفتم چون رشته تحصیلی و شغلم دقیقاً یکیه!"

جوانک با این پاسخ شروع کرد با بغل دستیش که نفهمیدم آقا بود یا خانم پچ پچ کردن و زیر زیری خندیدن و به احتمال زیاد تمسخر بنده!

این بود که دیدم بیش از این فایده نداره انرژی و وقتمو صرف پاسخ دادن به یه آدم حسود و بی جنبه بکنم وگرنه قصد داشتم بهش بگم اسم و آدرس تلفن شرکت محل کارم رو میخوای حتماً!

 بگذریم.......الخ!

###################

  بیاییم قدر پدر و مادرها و بخصوص آنهایی که در زمان بازنشستگی و دوران استراحت و تفریحشون برای پیشرفت و ترقی فرزندان از آسایش و آرامش خودشون می گذرند، بیشتر بدانیم!  فرشته