زمان: یکشنبه سوم آبان 88 ساعت حدود 9:30 شب

مکان: هتل استقلال زاهدان

خسته و کوفته روی تخت دراز کشیده ام و به اتفاق همکارم دارم سریال دلنوازان رو می بینم. دلم کلی برای یلدای مظلوم سوخته و جیگرم برای اشکاش (که عجیب شبیه اشکای یه نفره!شیطان) کباب شده که ناگهان گوشی همراهم زنگ میخوره و در کمال تعجب متوجه میشوم که آن سوی خط رییس بزرگ تشریف دارن!

اولین سخنی که ناخودآگاه برزبانم جاری می شود: "بسم الله الرحمن الرحیم" است!

انگار که جن دیده باشم!

"...بله! ....بله! ....درسته!..........نه! ....نخیر! .......نمیشه!.....اصلاً!....."

درست حدس زدید! باز دستوراتی غیرمنطقی مبنی بر اینکه به فلان دلیل تا جمعه بمونین زاهدان و بهمان کار رو هم انجام بدین! پاسخهای منطقی من هم طبق معمول با بحثی غیرمنطقی روبرو می شود و درنتیجه بالا رفتن صدای من که:

"......امکان نداره! من حتی یک روز هم بعد از چهارشنبه اینجا وای نمیستم! چرا زودتر هماهنگ نکردین؟عصبانی

این سومین سفر پشت سر هم منه! آخه این چه انتظاریه که شما دارید؟ مگه من آدم نیستم و خسته نمیشم؟ ......"

به خصوص آمپرم موقعی بالا رفت که حضرت والا منت بر سر بنده گذاشتند که: "ببین تا این موقع شب دارم کار می کنم!....آخه تو مهندسی و نباید این حرفا رو بزنی و...!"

منم تو دلم گفتم: به جهنم! به درک که تا این موقع شب کار میکنی! خوب حالشم میبری! مگه من کم دویدم! از سه و نیم صبح پاشدم رفتم فرودگاه و .....تازه اومدم جایی که همه ازش فرار میکنن!

بالآخره بعد از کلی داد و هوار موتورشو آوردم پایین و راضی شد با تغییراتی در برنامه اون کاری که میخواست جمعه انجام بدم، تا همون چهارشنبه انجام بدم!

همکارم که انصافاً آدم زیادی مظلوم و بی دست و پایی هست بعد از قطع مکالمه که در حقیقت راند دوم مبارزه تازه آغاز شده من و رییس بی منطق و بی انصاف بود گفت:

فلانی دمت گرم! عجب جوابای محکم و منطقی بهش دادی و الکی چَشم نگفتی! منم گفتم به قولی که به خودم بعد از نخستین راند داده بودم، دارم عمل می کنم!

لحظاتی بعد دو همکار دیگه هم که از اتاق مجاور سر و صدای منو شنیده بودن وارد شدند و دیدند چه خطری از بیخ گوششون گذشته و خلاصه ٣نفری به تشویق پیروز میدان پرداختند!

آخ که چقدر این مبارزه لذت بخش بود! چون:

١- جدای از اینکه به نتیجه رسید، تونستم به قولم عمل کنم! و این خودش خیلی خوبه!

٢-باز هم دیدم میشه به این زورگوی بی منطق ناسپاس «نه» گفت!از خود راضی

٣- ماموریت هفته جاری هم به تعویق افتاد!نیشخند

4- به نحوی استثنایی یکی از زیردستاش تونست نظرشو بهش تحمیل کنه!

۵- از لجش تا رسیدم خونه بار و بندیلو برداشتیم و رفتیم شمال! جاتون خالی! هوا انقدر عالی و دریا اونقدر آروم بود که پشیمون شدیم چرا مایو و حوله نیاوردیم شنا کنیم! آری: 

عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد! فرشته 

تنها اشکال مسئله اینجا بود که نتونستم بیام تولد مولای مهربون و غریبمون، امام رضای دسته گلمون(ع) رو تبریک بگم و براش پست بذارم!ناراحت

البته به همین دلیل یه چندروزی هم نتونستم به دوستان خوبم سربزنم که در همینجا از همه تون عذر میخوام!

پی نوشت:

١- لحظاتی پیش رییس به طور ناگهانی وارد اتاقم شد و با تقدیم یک سکه ناقابل و چندتا ماچ سعی کرد از دلم دربیاره!تعجباز خود راضیماچ

خدا بده برکت!نیشخند 

البته به طور ضمنی چندتا تیکه هم انداخت که بنده هم پاسخشون رو مودبانه حواله کردم! مثل اینکه داره میفهمه حتماً زیاده روی کرده که صدای این نیروی محجوب و بی توقع و کارکنش هم درومده! البته امیدوارم!

و امیدوارم که بادمجان دورقاب چینها هم اصلاح شوند و آرام آرام دست از زیرآب زنی بردارند!

2- خدا خیر بده این «عبدالشیطان ریگی» رو!زبان

چون اولاً باعث شد در بین دوستان و آشنایان محبوبتر بشم و کسانی که سابقه نداشت، جویای احوال و سلامتم در سیستان و بلوچستان بشن! و ثانیاً باعث شد با  آقای جوونی که تو راهروهای هتل از ترس و وحشت معطل بود و نمی دونست میتونه پاشو بیرون بذاره یا نه دوست بشیم و یه جورایی آشنا و همشهری هم از آب دربیایم! بنده خدا اولین سفرش به اینجا بود و راهنمایی و همراهی تو خیابونای زاهدان رو می خواست!

4- این بند پی نوشت مخصوص رقیب سفرهای خودم «ملی» خانمه!

فکر نمی کنم تا حالا از 500 کیلومتری این استان هم رد شده باشی!! شدی؟زبانمتفکر

اگه یه وقت جراتشو پیدا کردی به خودم بگو راهنماییت کنم کی بری و کجا بری و چه بکنی و سوغاتی چی بیاری!نیشخند 

5- این بند هم مخصوص خانم دکتر «نفیسه» است! جهت اطلاعشون عرض می کنم که تو این فصل سال و این موقعیت نامناسب امنیتی استان تقریباً نصف مسافرای اندک هتل مهندسین عمرانی بودن که قسمتی از جونشون رو در دست گرفته بودند و برای عمران و آبادانی کشور از شرکتهای مختلف تشریف آورده بودند!

و ما چه حالی می کردیم وقتی هنگام ناهار و شام، صحبتهای فنی و عمرانیشون رو از میزهای مجاور می شنیدیم!از خود راضیعینک 

6- این هتل استقلال زاهدان دو خاطره بد هم تو ذهنم باقی گذاشته! نخست اینکه خبر تلخ درگذشت برادر عزیزم رو فروردین امسال تو همینجا بهم دادند و تا پامو اینجا گذاشتم بدجوری حالم گرفته شد و صحنه های دردناک جلوی چشمام زنده شد!گریه(ر.ج به پست ٢٨ فروردین ماه امسال)

دوم اینکه این سری هم تو همینجا مطلع شدم تازه دوماد خوش تیپ و بیست و چندساله همسایه مون تنها در عرض چند روز بر اثر ابتلا به این آنفولانزای جدید(خوکی،مرغی یا نوع اِی؟) صبح چهارشنبه گذشته دار فانی رو وداع گفته و عروسش رو که فقط یک ماه طعم زندگی باهاش رو چشیده بود تنها گذاشته!ناراحت 

فکر نمی کردم این بیماری اینقدر جدی باشه! بیایید بیشتر مراقب باشیم!