هنوز ماه رمضان بود. نزدیکیهای ظهر داشتم برای انجام کاری به سویی می رفتم. چشمم به آقای واکسی افتاد که قبلاً هم چندبار تو این مسیر دیده بودمش. با اینکه دوست داشتم هرچه سریعتر برسم زیر کولر و خستگی پیاده روی با زبون روزه تو گرمای تابستان تهران رو از تن به در کنم نمیدونم چرا یه دفعه به دلم افتاد برم کفشامو واکس بزنم. کاری که همیشه خودم می کنم و چند سال یک بار هم نمیدم دست واکسیها!

در حالی که دمپایی پوشیده بودم و ایشون داشت کفشامو فرچه میزد با دیدن ظاهر نسبتاً بی حال و دمقش تو این فکر افتادم که این بنده خدا تو این گرما چطور ساعتها تو پیاده رو میشینه و از خدا طلب روزی می کنه که یه دفعه فرچه از دستش پرتاب شد. دوباره فرچه رو برداشت و مشغول شد که بعد از لحظاتی دوباره داستان تکرار شد و فرچه پرت شد نیم متر اونورتر.

دلم براش سوخت و با لبخند ازش پرسیدم: خسته نباشی! حتماً اثرات گرما و روزه اس؟ به نظر میاد روزه باشی دیگه! نه؟

در همون حال که به کار ادامه می داد جواب داد: آره! روزه که هستم اما دردم از این نیست! اجاره خونه و هزینه زندگی پدرمو درآورده! هرروز اینجا مردمو تماشا می کنم و وقتی می بینم یه ماشین آخرین سیستم و گرون قیمت در حالی که کولر و ضبطشو روشن کرده و چندتا جوون کم سن و سال یا آقا و خانمهای خوش تیپ و با کلاس توش نشستن و حال میکنن حالم گرفته میشه و میگم چرا سهم من از این ماجراها و رد شدن ماشینها فقط خوردن دود و شنیدن نوای دوبیس دوبیس ضبطشون و حسرت و حرص خوردنه؟! چرا....؟ چرا.....؟

داشت به درد و دلهاش ادامه می داد که به یاد ماجرایی افتادم و ناخودآگاه لبخندی به لبم نشست. دیدم بهتره دیگه من نمک به زخمش نپاشم و با تعریف کردن این ماجرا شاید کمی تسکینش بدم. بهش گفتم:

چند وقت پیش یه مادر درد کشیده که فرزند ارشد مهندسش دچار بیماری صعب العلاج شده بود به همراه چند تن از آشنایان با ماشین سواری از جاده ای رد می شد. بین راه در حوالی تاکستان با دیدن مردی که چندتا جعبه انگور کنار جاده گذاشته بود و از راه فروش اونها امرار معاش می کرد توقف کردند تا یکی دو جعبه انگور تازه چیده شده از باغ بخرند. راننده اتومبیل در حال برانداز کردن انواع انگورها و پرسیدن قیمت اونها بود که به هر علت، فروشنده انگور سر صحبت و درد و دل را باهاش باز کرد که:

این چه دنیائیه؟ این چه روزگاریه؟ آخه چرا من باید بیام اینجا انگور بفروشم؟ من رزمنده بودم و جونم رو کف دست گرفتم و رفتم جبهه و.......حالا این آخر و عاقبتمه که بیام تو بیابون، زیر آفتاب پوست بندازم و از صبح تا غروب 4 تا صندوق انگور بفروشم!!! هیشکی قدرمو ندونست! هیشکی حالمو نمی پرسه! ای خاک بر سر......!.....!

راننده که دید آقای رزمنده سابق و انگور فروش فعلی کم کم داره بیشتر و بیشتر داغ میکنه و امکان داره دیگه اسم خدا و پیغمبرم بکشه وسط بهش گفت:

"حرفات قبول عزیز جان اما....!

اما یه نیگا تو ماشین بنداز! اون خانمو میبینی؟ پسرش که وضع مالی نسبتاً خوبی هم داشته مدتیه بیماره و تا حالا میلیونها تومن هم خرج معالجه کرده ولی افسوس که تاثیر چندانی نداشته و روز به روز داره تحلیل میره! خیلی از حرفات درسته ولی میخوام بگم تصور اینکه وضعیتی خیلی بدتر از این هم میتونستی داشته باشی میتونه آرومت کنه......و شکرگذاری رو سعی کن هیچوقت فراموش نکنی و ..........

انگورفروش که از چهره اش معلوم بود اصلاً با این حرفا قانع نشده و فقط احتمالاً اندکی به فکر افتاده دیگه چیزی نگفت و شاید تو دلش گفت اینم که داره نصیحت میکنه و......

لحظاتی بعد تا راننده برای ادامه مسیر تو ماشین نشست مادر زجر کشیده با لحنی دردمند گفت: ای خدا! چی می شد پسر منم مهندس و پولدار و تحصیل کرده دانشگاه شریف و ......نبود اما با تن سالم مثل این آقا زیر آفتاب انگورفروشی می کرد؟!!

و لبخندی بود که بر لب راننده نشست که: ای خدا! چه بنده هایی داری! چه سیستم قضا و قدری به راه انداختی! خواسته یکی، نخواسته دیگریه و ما بنده هات چه زود از دستت شاکی می شیم! و........صبر و عظمتت رو شکر!

مادر پرسید: حرف خنده داری زدم؟ که راننده در پاسخ گفت: نه! به این می خندم که همین الآن این آقای انگورفروش از اوضاعش صددرصد ناراضیه و داره به زمین و زمان بد و بیراه میگه! به این می خندم که اگه من جای خدا بودم چطوری با این بنده هایی که نمیدونم اسمشون رو چی بذارم می بایست برخورد کنم!"

این ماجرا رو که برای آقای واکسی تعریف کردم و اضافه کردم که خودتم می دونی فقط پول و امکانات مادی واسه آدم آسایش نمیارند و آدم باید ته دلش خوش باشه و ...... دیدم انگار حرفام بهش اثر کرده و احتمالاً تا یه مدتی کمتر از نداریش غصه میخوره! ضمناً بد نیست بدونید که بهش نگفتم اون خانم مادرم و اون راننده خودم بودم!(لطفاً رجوع کنید به پستهای ٢٨ فروردین و ١٠ اردیبهشت)

********

من به تمیز و مرتب نگهداشتن وسایلم حساسم! همه چیز برای من جای مخصوص خودشونو دارند و بی نظمی ظاهری برام قابل قبول نیست مگر اینکه مجبور باشم تحملش کنم! اگه آقای وندال حسود خط کوچیکی رو ماشینم بکشه یا خودم بمالونم به یه جا تا مدتها غصه میخورم و هروقت محل آسیب رو ببینم دردم میگیره!

اما چند وقت پیش با اینکه یه تصادف نسبتاً قابل توجه کردم و ماشین عزیزم(که هووی بعضیاس!چشمک) خرج برداشت و دردسرای بعدی برای بیمه و تعمیر و ....شروع شد اصلاً ککم هم نگزید!

چرا؟ چون هرچی فکر می کنم می بینم خیلی بدتر از این هم می تونست اتفاق بیفته! خیلی بدتر! اونقدر بد که حتی بعضی از دوستان خوبم رو اینجا به گریه بندازه!

آخه نزدیک بود بی مهرداد بشین دوستان خوبم!

قبل از اینکه بپرسین خودم تعریف می کنم:

داشتم شبونه از اتوبان تبریز به تنهایی بر میگشتم خونه. دو سه روز کم خوابی کشیده بودم و باید حتماً فردا صبحش می رسیدم سر کار. شیطونه گولم زد و گفت تا پلیس رسمی تو جاده و پلیس غیررسمی و بدون حقوق تو ماشین نیست بیا رکورد سرعتت رو بزن! شیطونه در ادامه صحبتاش دلیل منطقی هم آورد که اینطوری هم زودتر میرسی، هم دیگه از این فرصتا گیر نمیاد، هم جاده به این خوبی و خلوتی پیدا نمیشه و.......هم حالشو میبری!

رکورد قبلیم 170km/h بود! حدس می زنید به چند رسوندم؟

 190km/h!

خانوما بزنن کنار چون فقط آقایون می فهمن چه حالی داره این سرعت! از همه جلو میزنی....خط کشی سفید عین این بازیهای کامپیوتری از کنارت رد میشن.......و کامیونها و تریلیهای بدبخت که اصلاً انگار ایستادن و راه نمیرن!از خود راضی

تو این حال و صفا بودم که کم کم خواب غلبه کرد و بعد از چندبار پریدن و دیدن اینکه تا چندسانتی گارد ریل اومدم، شروع کردم با خودم حرف زدن و محکم کوبیدن رو رون پام که نخواب مهرداد! نخواب!......خمیازه

که ناگهان: بوووووروووووووووم!آختعجب

بله! صدای انفجار و از خواب پریدن و مشاهده اینکه شکر خدا فقط زدم به گارد ریل! اگه میزدم پشت یکی از این تریلیا با بار تیرآهن و میلگرد چی؟ اگه به جای گارد ریل با اون سرعت میرفتم تو بیابون چی؟ اگه میزدم به ماشینی که کنار اتوبان توقف کرده چی؟ اگه....؟استرس

پس خدایا شکرت! صدهزار میلیارد مرتبه شکرت که نذاشتی پودر بشم! نذاشتی ناقص بشم! و.......نذاشتی دوستای خوبم بی مهرداد بشن!بغل

در اینجا بدینوسیله رسماً و عمیقاً از تمام عزیزان دلی که به یادم بودند و نگرانم شدند، چه پیام دادند و چه ندادند سپاسگزاری میکنم و امیدوارم حالا که عمرم به دنیا باقی بوده بتوانم برادری مهربان و دوستی خوب برایشان باشم!

به قول شاعر:

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم                  که تا ناگه زیکدیگر نمانیم          (رویا خانم درست نوشتم؟)

البته حساب رویا خانم و ملی جان که نگرانی خود، ناشی از غیبت طولانی مدتم را با ارسال پیام ابراز داشتند جداگانه رسیدگی و تسویه خواهد شد!مژه

آخیش! چقدر مزه میده! من برگشتم پیش دوستام!!! سالم و سرحال و توپ!!قلب  

پی نوشت:

١- دوستان گرامی لطفاً‌ اگه در مورد قالب جدید نظر منفی و انتقادی هم دارند بفرمایند. ضمناً اسپیکرهاتونم روشن کنین ببینین از موسیقی در نظر گرفته شده هم خوشتون میاد یا نه؟

٢- جون من برین این عکسا رو هم ببینین و ببینین خانومای ایرانی چه کارایی بلدن بکنن! و......زبانتشویق

http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=67605

پس پی نوشت:

مثل اینکه داستان خانومای بند 2 پی نوشت بیخ پیدا کرده:

http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=67925

چون تعدادی از عکسها س ا ن س و ر شدن دوستانی که عکسها رو ندیدن اطلاع بدن تا براشون ارسال کنم.