عقیده دارم حتی اگر اجباری هم در کار نباشه باید هر از چند گاهی سوار وسایل نقلیه عمومی مثل اتوبوس شد! چرا؟                                                                      چون یکی از جاهاییه که میشه مردم رو دید! خوب هم میشه دید و هم میشه شنید! میانگین طبقات متوسط و متوسط رو به پایین مردم از زن و مرد و کودک و بزرگ و تهرونی و افغانی و کارگر و دانشجو و معلم و ......تو اتوبوس برای چند دقیقه تا شاید یک ساعت انسان رو به مهمونی قیافه ها و صحبتاشون میبرن! قیافه ها و صحبتهایی که شاید تکراری باشن اما بعضاً بدجور آدم رو به فکر میندازن و بهت درس میدن! درسها و تجربیات تلخ و شیرینی که شاید کمتر جایی اینقدر مفت و مجانی در اختیار شخص قرار داده بشن!

آقای مهندس!خانم دکتر!آقای میلیاردر!خانم بالا شهری!آقای  مسؤل!                                                                          به نظرم بد نیست با اینکه خودت وسیله نقلیه شخصی داری یا میتونی ماشین دربست بگیری و به مقصدت برسی یه مسیری رو با مردم عادی سوار اتوبوس بشی! اینطوری هم شاید کمی از غرورت کاسته بشه و هم با شناخت بیشتری که از اکثریت مردم به دست میاری فاصله ات با اونها حداقل از نظر ذهنی کاهش پیدا می کنه!

 

مادر در حال زایمان و نوزادش در آستانه ورود به این دنیا دچار مشکل میشن! کادر پزشکی مشکل رو رفع میکنن اما با سهل انگاری موجب میشن که عارضه ای موقتاً ناپیدا در مغز کودک ایجاد بشه! والدین به همراه دختر کوچولوشون خوشحال و خندان از بیمارستانی در بیرجند به روستاشون در 100 کیلومتری مرکز استان باز می گردند و مورد استقبال قرار می گیرند. اسم زیبای فاطمه رو برای دخترشون انتخاب می کنند و بر سر زندگی عادیشون بر می گردند. اما کم کم همراه با سپری شدن روزها و ماهها به تدریج مشکلاتی در رشد و رفتار و سلامتی فاطمه کوچولو خودنمایی میکنه! پدر کشاورز فاطمه سرانجام وقتی میبینه معالجات سنتی جواب نمیده و بی تابی بچه ادامه داره سرانجام فرزندشو باز به همون بیمارستان در بیرجند میبره! کلی هزینه و بالا و پایین و سرانجام: یا برو مشهد یا برو تهران! ظاهراً مغز بچه ات دارای عارضه است! ناراحت

و این آغاز ماجرای 4 ساله رفت و آمد فاطمه کوچولو و پدر و مادر رنج کشیده اش از روستایی در خراسان جنوبی تا بیمارستانی در تهران به فاصله هزار و چند صد کیلومتر است! 

الآن دیگر کاشف به عمل آمده که 5 سال پیش سهل انگارانی در بیرجند مغز این طفل معصوم را هدف بی مسؤلیتی خود قرار داده اند! اما چه فایده؟ پدر بیچاره که وقت و پول و اعصاب خود را هزینه فاطمه می کند یقه چه کسی را بگیرد؟ مادر مظلومش داد خود را جز به درگاه خدا به کجا عرضه بدارد؟ فاطمه کوچولو که در زندگی کوتاه خود شاید بیش از همه ما بیمارستانها و دکترها را دیده و آزمایش داده و دستان کوچکش دیگر بخاطر نیش سوزنها و سرمهای گوناگون جای سالمی ندارد زبان شیرینش را جز به شکایت از مامان و بابا مگر می تواند باز کند و از کس دیگری شکایت کند: مامان جاش میسوزه! بابا دردم میاد! مامان من می ترسم! بابا قول میدم بچه خوبی بشم! تورو خدا منو دیگه نبر اونجا آمپولم بزنن! مامان من دیگه سوار اتوبوس نمیشم! بابا ....! مامان...!گریهگریهگریه

اگر آن پزشک سهل انگار را بیابیم و بتوانیم ثابت کنیم تو اشتباه کرده ای و او هم یک میلیون بار بگوید"ببخشید!" آیا مسئله تمام می شود؟                                                                       می خواهم بگویم مراقب باشیم اشتباهی نکنیم که جبرانش غیر ممکن باشد! ظلمی نکنیم که تاوانش بی نهایت باشد! دلی نشکنیم که دیگر چسباندنش محال باشد! خاکی بر سر نریزیم که با هزار آب کُر قابل شستشو نباشد!                                   خداوند بخشنده و مهربان می بخشد و گذشت می کند اما امان از حق الناس! امان! استرس                                                   پروردگار بزرگ محدود به زمان و مکان نیست و همه جا و همه وقت میتوان از او پوزش طلبید. می توان امام رضای عزیز را شفیع قرار داد و به خدا گفت غلط کردم! اما چه کسی تضمین کرده این آقا یا خانمی که من الآن به او ظلم کردم فردا که پشیمان شدم در دسترس باشد؟ و ببخشد؟ و روی پوزش خواهی از او داشته باشم؟ و .......؟                                                                                                 لحظاتی بعد از گرفتن این شکلات از دست من و گرفتن این عکس از او پوزخند تلخ فاطمه کوچولو با بروز تشنج عصبی و کوبیده شدن سر کوچکش به شیشه اتوبوس شرکت واحد به ضجه و گریه و نهایتاً این پست بدل شد!         صدای وحشتناک این کوبیده شدن سر به شیشه تقریباً همه سرنشینان را میخکوب و نگران کرد و مکالمه پدر را با من قطع، اما ......

اما خدا به داد پدر و مادر مظلوم فاطمه برسد! در این شبها و روزهای استجابت دعایشان کنید! فرشته

 

 پی نوشت: امشب برنامه قبل از افطار شبکه سه مهمون بی نظیری داشت! خانم حسینی! همون شیرزنی که کتاب رکورد شکن "دا" شرح شاهنامه شاهکار این بزرگ زن ایرانی و اعضای خانواده و همشهریهاشه! یادتونه تو پست "کشکول شیخ مهرداد!" در ٢۶ اردیبهشت به این کتاب اشاره کرده بودم؟

تبصره ١- کاش میدونستم الآن به چاپ چندم رسیده!

تبصره ٢ - متاسفانه تو یه وبلاگ بی ارزش دیدم یه خانم فقط از روی حسادت صحبتهای بی ربطی درباره کتاب "دا" و خانم حسینی کرده! حسد زندان روح است و جز به حسد ورزنده ضرری نمی رساند!