زمان: عصر روز یکشنبه 25 امرداد 1388

مکان: تقاطع خیابانی فرعی با اصلی در یکی از کلان شهرهای ایران

در منزل غیر از پسر جوان خانواده کسی نبود. همه برای عیادت یکی از بستگان به بیمارستان رفته بودند. پسر جوان هم برای رهایی از تنهایی کوله پشتی اش را بر دوش انداخت و به سمت یکی از پاتوقهای دوستان به راه افتاد. چند قدم آن طرفتر از منزل، گوشی همراهش را که با التماس برایش خریده بودند به دست گرفت تا با یکی از رفیق فابریکها تماس بگیرد و او را هم به جمع دوستانه که تا دقایقی دیگر در نقطه ای از محله دور هم جمع می شدند، دعوت کند. لحظاتی بعد یک دستگاه موتورسیکلت که دو سرنشین داشت به او نزدیک شدند: "آقا این گوشیتو چند لحظه میدی؟ یه تماس فوری باید بگیریم!"

جوان که تازه صحبتهایش به پایان رسیده بود چشمانش را به سوی صاحب صدا برگرداند. ظاهر طرف و جوانکی که ترکش نشسته بود چندان خوشایند و عادی به نظر نمی آمد. اصلاً شاید نوعی شرارت و هجوم نیز در لحن گفتار و ظاهر نه چندان مرتبشان مشاهده می شد. اما خوب دلش نیامد دست رد به سینه آنها بزند. این لطف کوچکی  که در حق آنها می کرد شاید نشان از تربیت خانوادگی مناسبش داشت.

گوشی ساده و نه چندان گران قیمت خود را به یکی از آنها داد و با کمی فاصله گرفتن منتظر ماند تا انگشتان طرف بر روی صفحه کلید حرکت کند. اما بجای آن، برق نگاه پلید موتورسوار را دید که با گفتن "بای بای!" آماده حرکت شد!

با اینکه غافلگیر شده بود اما به سرعت و با فرزی که از چندسال ورزش به دست آورده بود دو قدم بلند برداشت و گوشی خود را از دست آنها قاپید و هنوز تصمیم به کار دیگری نگرفته بود که ناگهان برق تیغه چاقوی نفر پشت سری را بالای سرش مشاهده کرد!

بله! به همان سرعت که او گوشی خود را پس گرفته بود طرف هم تیزی خود را بیرون کشیده و با شرارت نشان او می داد: "یالا بده ببینمش پدر ...."!

جوان شوکه شده بود: داره میترسونه بابا! آخه چرا گوشیمو که با بدبختی بابا برام خریده رو همینطور الکی الکی از دست بدم و بدم دست این عوضی؟

به سرعت نگاهی به اطراف انداخت. به جز راننده تاکسی که حدوداً 20 متر آن طرفتر با لباس راحتی در جلوی منزلش در حال دستمال کشیدن به اتومبیلش بود کسی برای درخواست کمک نبود و در سوی دیگر نیز فقط  ماشینها در خیابان اصلی در حال تردد بودند. هنوز درحال محاسبه برای دادن و تسلیم شدن یا ندادن و درگیر شدن بود که ناگهان:"....آخ!!!!!!!"

چاقوی نامرد تا دسته در کتفش فرو رفته بود! به همین سادگی! وای چه درد و سوزشی!

اما این حرکت ناجوانمردانه سارق انگار غیرتش را به جوش آورده باشد. در حالیکه عقب می کشید تصمیم به مقاومت گرفت. نامردها هم با موتورجلوتر آمدند تا ضربات بعدی را کاری تر وارد کنند و ... اما راننده تاکسی که تازه متوجه ماجرا شده بود فریاد مردانه ای بر سر سارقان کشید و پرید پشت فرمان و استارت زد!

دو سارق نگاهی به هم کردند و با نگاهی خشم آلود جوانک را رها کردند! تاکسی 100 متری آنها را تعقیب کرد ولی آن دو با موتور بدون پلاک خود به سرعت از مهلکه گریختند. تاکسی برای کمک به جوان برگشت و دید جوانی رهگذر قبل از او برای کمک رسیده و در حال تماس با اورژانس است. خون به شدت از کتف جوان فوران می کرد و او با دست لرزان دیگرش محکم محل ضربه را فشار می داد. در همین لحظه یک دستگاه اتومبیل دیگر که در حال ورود از خیابان اصلی به فرعی بود با مشاهده جوان غرقه به خونی که برروی جدول بتنی از درد به خود می پیچید وارد صحنه شد: "چی شده؟ بپر بیا بالا برسونمت بیمارستان!"

و جوان رهگذر در پاسخ گفت تازه تماس گرفته و اورژانس در حال رسیدن است. کم کم جمعیت جمع

می شود و آنهایی که ایستاده اند، اتومبیلهایی را که از روی کنجکاوی توقف می کنند و سوالی، به ادامه حرکت تشویق می کنند.

لباس جوان و جدول بتنی غرق در خون شده اند. با حرکت لخته خونی به اندازه یک کف دست بر روی جدول،   راننده اتومبیل که با چند سوال از جوان و راننده تاکسی متوجه ماجرا شده زودتر از سایرین نگران شدت خونریزی می شود. به سرعت به سمت اتومبیل رفته و لُنگی را که برای پاک کردن شیشه ها و بدنه ماشین استفاده می کرد به عنوان تنها وسیله کاهش خونریزی به همراه آورد: "ببخشید! شرمنده که مجبورم خیلی محکم ببندمش!"

و محکم کتف جوان را می بندد و او آرام می نالد: "آی! آی!...."

راننده تاکسی هم زیراندازی را که همیشه در صندوق عقب به همراه داشت می آورد و به کمک راننده اتومبیل جوان را برروی آن می خوابانند و کوله پشتی اش را زیر سرش می گذارند.

آفتاب چشمان جوان مجروح را می آزارد و راننده بر روی سرش سایه می اندازد و می پرسد:

"اسمت چیه؟"

" داریوش!"

"به کی اطلاع بدیم وضعیتتو؟ شماره بده تماس بگیریم!"

"بابات که ناراحتی قلبی نداره؟"

"آقا تورو خدا یه جور اطلاع بده پس نیفتند!"

"ببخشید این پسرتون آقا داریوش یه کم مثل اینکه گرما زده شده، حالش به هم خورده....."

و خدا می داند آن سوی خط چه حالی شدند و ......

"بابا پس این اورژانس چی شد؟"

"اگه من بودم با ماشین اون نامردا رو زیر می کردم!"

"ای خدا لعنتشون کنه!"

"ای بابا! خوب پسر شجاع گوشی رو میدادی بهشون! اگه 10 سانت اینورتر میزد که شاهرگت قطع شده بود!"

"حالا مگه گوشیش چی بوده؟"

"................"

"................."

".................."

بالآخره بعد از دقایقی اورژانس فرا می رسد و با انتقال جوان به آمبولانس مداوای اولیه آغاز می گردد.

راننده اتومبیل: "آقا این لنگ رو درست بستم؟"

"آره! بهترین کار ممکن رو تو اون شرایط کردی!"

و مرد که از آغاز ماجرا نگران این بود که برای کمک به جوان چکار باید بکند با شنیدن این حرف اندکی آرام گرفت و خوشحال شد.

حالا دیگر جمعیت پراکنده شده بودند و فقط راننده تاکسی و یکی دو نفر دیگر به همراه راننده اتومبیل که انگار خود را شریک حال جوان مجروح می دانستند مانده بودند.

لباس جوان به همراه لُنگ، پاره شده و زخم آشکار می گردد:

شکافی به اندازه یک سکه که با هر ضربان قلب پسر خون از آن به بیرون فوران می کند: قُلُپ! قُلُپ!استرس

با دیدن محل شکاف، راننده اتومبیل که سرش را داخل آمبولانس کرده بود و هر از چندگاهی با گفتن آقا داریوش حالت چطوره؟ و کاری نداری؟ و به کس دیگه ای نمیخوای زنگ بزنیم؟ و .....سعی داشت به او آرامش و قوت قلب بدهد منقلب شد و سرش را بیرون کشید!

و تازه در این هنگام بود که دید هر دو دستش تا مچ از خون پسر سرخ و چسبناک است!

راننده تاکسی برایش آب آورد و خونها را شست و با رفتن آمبولانس به سمت بیمارستان همه از هم خداحافظی کردند.....

***********

دقایقی بعد راننده اتومبیل در منزل به مرور ماجرایی که تازه از سر گذرانده بود، پرداخت. تمامی کسانی که آن دور و بر بودند برای کمک آمده بودند و مثل یک تیم و تماشاگرانش برای رسیدن به یک هدف یا دست به کار شدند و یا تشویق و همدردی و همفکری کردند. تیمی که در ظاهر با هم بسیار متفاوت بودند: زن و مرد، پیر و جوان، دولتی و غیر دولتی،............و ریشدار و بی ریش!

اما موضوع مهمی آنها را به هم پیوند داده و همکار و همفکر یکدیگر کرده بود:

انسانیت و نوع دوستی و ایرانی بودن!بغلقلب

کاش همیشه و همه جا با هم خوب و متحد و دوست بودیم!(باشیم!)فرشته

 

*****************

پس از لحظه ای با روشن کردن تلویزیون تیم ملّی بسکتبال ایران را مشاهده کرد که در حال در هم کوبیدن آسمانخراشهای چینی بودند!

63-43 ........و نهایتاً 70-52!

تیم ایران چین را در جلوی تماشاگران خودش برد و قهرمان آسیا شد و راهی رقابتهای جهانی شد!

آفرین! آفرین!

خسته نباشید!

پس ایرونیا هم میتونن تو کار تیمی موفق بشن!

 

 

پی نوشت بی ربط: آقایون و خانومای جومونگ دوست بدانند و آگاه باشند که ایشون امروز تشریف آوردند ایران و در فرودگاه مورد استقبال سنگین علاقمندان قرار گرفتند! 

چشمتون روشن!نیشخند

پی نوشت با ربط: میتونین حدس بزنین من کجای این ماجرا بودم؟ اصلاً بودم یا نبودم؟