سلام به همگی!مژه

و درود و سپاسی ویژه تقدیم به اون باوفاترها!بغل

اونهایی که از غیبتم نگران شدند و جویای احوالم بودند و حسابی شرمنده ام کردند!

با اجازتون یه راست میرم سر اصل مطلب و در اینجا سعی میکنم به طور خلاصه ماجرا رو شرح بدم:

حدوداً 2هفته پیش بود. از اونجایی که دوستان  ازپست قبلیم و مصاحبه با خانم راننده نسبتاًخوششون اومده بود از فرصتی که پیش اومد استفاده کرده بودم و مصاحبه دیگه ای با یه بنده خدای دیگه با عکس و تفصیلات ترتیب داده بودم!از خود راضی

همون شب تو فکر تنظیم مطلب بودم و چند خطی هم نوشته بودم. رفتیم مهمونی و حدود 1 صبح که برگشتیم رفتم پشت رایانه تا به اعتیادم رسیدگی کنم که ناگهان.......

چشمتون روز بد نبینه!

چنان درد وحشتناکی تو پهلوم پیچید که نگو و نپرس! تو عمرم چنین دردی رو تجربه نکرده بودم! دردی که خدا نصیب گرگ بیابون هم نکنه! دردی که به سرعت از صفر تا 100 رو طی میکنه!آخگریه

 

 دو سه دقیقه ای تحمل کردم اما وقتی دیدم دیگه تحملش امکان ناپذیره خودمو با بدبختی به راهرو رسوندم و همونجا افتادم و در حال نفس نفس زدن با آه و ناله همه رو بیدار کردم! با یک دست دیوار و با دست دیگه زمین رو چنگ می زدم! یکی دوبار هم گلاب به روتون دچار حال تهوع شدم!

خدایا نکنه آپاندیسم داره میترکه؟! یا نکنه مثل برادر خدا بیامرزم دچار مشکلات حاد معده و روده شده ام؟ یا شایدم این درد مردافکن نشونه سنگ کلیه است؟

خلاصه برادرم همون نصفه شبی سریعاً از اونور شهر اومد و رفتیم بیمارستان. اونجام زیر کَتَم رو گرفتن و کشون کشون بردنم اورژانس! و بعد از مدتی خانم دکتر کشیک با مشاهده آزمایشات انجام شده متوجه شد که بعله، اینجانب دچار درد زایمان مردان شده ام! سنگ کلیه!

اینجا بود که یاد دعای همیشگی خودم افتادم: خدایا پای هیچکس رو به این دو جا باز نکن! بیمارستان و دادگستری!فرشته

اگرم کسی میره بیمارستان، الهی که فقط و فقط برای زایمان بره! (حتماً متوجه شدین که به این ترتیب اگه خدا میخواست حرف منو گوش کنه تنها خانمها باید میرفتن بیمارستان!نیشخند آقایون هم فوقش فقط برای بردن گل و شیرینی!زبان)

اما این ماجرا باعث شد جمله معروفی که از سالها پیش شنیده بودم که درد سنگ کلیه مشابه مردونه درد زایمان خانمهاست برام اثبات بشه! به ویژه اینکه آخرش هم به سونوگرافی ختم میشه!شیطانخجالت

 البته بماند که دیروز یکی از خانمهای آشنا میگفت درد زایمان 25 برابر درد سنگ کلیه است!تعجب 

اینو با چه خط کشی اندازه گرفتن من نمیدونم ولی مطمئنم غلطه چون حتی دردی به میزان دوبرابر درد سنگ کلیه مرگ آوره! این حرفو از آدمی که نازک نارنجی نیست قبول کنین!

باری، اونجا روی تخت فقط دنبال یه چیزی میگشتم که چنگ بزنم و فشار بدم و در همین راستا اونقدر ملافه و کاپشن و دست داداش رو فشار دادم و پاهام رو عین بچه ها عقب و جلو بردم که هم دستهام از حال رفتن و هم بعد از تزریق پشت سر هم دوتا آمپول مسکن، نفهمیدم کی بیهوش شدم!

بالآخره ساعت 4 صبح برگشتیم خونه و بدین ترتیب ماجرای بیمارستان و دکتر و سونوگرافی و رادیو گرافی و روغن کرچک و آمپول و مسکن و ....... درد و درد و درد شروع شد!ناراحت

تو اون چند روز اصلاً آدم دیگه ای شده بودم و تو اون دوران بود که اندکی درک کردم بیمارها، بخصوص اونهایی که دچار بیماریهای خاص و صعب العلاج و طولانی مدت هستند چه میکشند و چه حالی دارند و چرا تو مجالس و مساجد و ....با صدای بلند از خداوند شفای بیماران رو طلب می کنند!

و همچنین فهمیدم مریضداری و تحمل ادا و اصول و بداخلاقی مریضای دردمند چقدر سخته و چه میزان صواب داره! تو این میون وظیفه و صبر و تحمل پرستارایی که اصلاً شغلشون همینه بسیار سنگینه و به همین خاطر امیدوارم یک در دنیا و 1000 در آخرت پاداش بگیرن!  

 

 

 در ادامه ماجرا اون سنگ فسقلی تو مجرا گیر کرد و داشت کلیه بنده رو از کار می انداخت که به هر حال خدا لطف کرد و بدون نیاز به عمل و سنگ شکن مسئله حل شد و با سونوگرافی که دیروز انجام دادم مشخص شد فقط احتمال داره یه سنگریزه دیگه تو کلیه ام موجود باشه که با نوشیدن آب زیاد و ورزش و برخی مراقبتهای دیگه انشاءالله مشکل ساز نخواهد بود.

**********

پیرو این داستان با فاصله ای که ناچاراً از وب و وبنویسی پیدا کرده بودم دیدم بیش از حد معمول برام سخته دوباره بیام پست بذارم یا به دوستان عزیز وبلاگی سر بزنم. چندبار تلاش کردم اما نشد! 

بنابر این بررسی کردم و دیدم احتمالاً یکی از دلایل این عدم میل به اعتیاد همیشگی دل نازک بودنمه! آخه راستشو بخواین با اینکه مَردم اما چون شهریوری و رمانتیک و احساساتیم حتماً یه مقدارم دل نازک و حساسم!عینک

درسته که هرکسی مشکلات و گرفتاریهای خاص خودشو داره اما یه خورده دلم شکست از اینکه دیدم بعضیا تا آقا مهرداد بهشون سر نزنه نمیگن ایشون مرده است، زنده است و یا چی شده این مهردادی که تقریباً هرشب، حتی تا ساعت 3 صبحم که شده میاد و نه از روی سمبل کردن نظر میذاره، مدتیه پیداش نیست!ناراحت

 اما از طرف دیگه برخی دوستان طوری منو شرمنده و شارژ کردن که نمیدونم چه جوری ازشون تشکر کنم! فقط بهشون میگم از خدا میخوام رنگ غم و درد رو نبینن و امیدوارم بتونم در شادیهاشون جبران کنم!

پی نوشت:

1- بعد از دوران کودکی که به علت سوختگی، پام به بیمارستان باز شده بوده و خودم یادم نیست، این نخستین باری بود که ناچار شدم رنگشو ببینم!

2- ماشین برادر عزیزم که اون نیمه شب درست اون دست خیابان و روبروی کیوسک نگهبانی بیمارستان پارک شده بود، مورد دستبرد از خدا بی خبرها قرار گرفت و نه تنها نتونست فرداش سر کار بره بلکه کلی گرفتاری بابت شکایت و پیگیری و باطل کردن 4تا کارت بانکی و جستجوی سایر مدارک به سرقت رفته متحمل شد! خدا نگذره از کسانی که درد و رنج مردم رو دستمایه سوء استفاده قرار میدن!

3- اون پست مصاحبه ای که در ابتدای سخن عرض کردم، ایشالا به زودی منتشر میکنم و امیدوارم مورد پسندتون واقع بشه!  

4- سلامتی نعمتیه که تا خدای نکرده از دست نره آدم قدرشو نمیدونه! پس الهی که سلامت باشین و ازش تا میتونین استفاده کنین!

 ۵- دوستان گرامی! یه آقای محترم اومده در مورد پست ٨ اسفند پارسالم تحت عنوان "آشنای غریب" نظر جالبی داده و موجب یه بحث چالشی شده! اگه لطف کنین شمام نظرتون رو بدید ممنون میشم!یولفرشته