!اینجا ایران ، من مرد

!دنیا از دید آقایون

کشور عزیزو خوش نقشه مون ایران به علت موقعیت مکانیش از چندهزار سال پیش چهار راه تمدن و محل عبور اقوام بوده. ساکنین اولیه ایران قبل از اومدن آریائیها، آریائیها، اسکندر مقدونی و سربازان یونانیش، رومیها، اعراب، مغولها، برده های آفریقایی و.........کسانی هستند که ما ایرونیای امروزی بازمانده و فرزندان اونها هستیم!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حتی سربازان روسی و آمریکایی و انگلیسی که طی جنگهای ایران و روس و اول و دوم جهانی پاشون رو به ایران گذاشتند، متاسفانه یا خوشبختانه ژنهایی از خودشون رو در میون هموطنان ما باقی گذاشته اند! خجالت

رو همین حسابه که اگه به نقاط مختلف ایران سفر کنیم میتونیم طیف متنوع هموطنامون رو از بلوند چشم روشن تا سیاه پوست و چشم بادومی ببینیم! بلوندهایی با موهای طلایی که فکر میکنی طرف آلمانیه اما وقتی باهاش صحبت کنی میفهمی مثلاً ریشه اش بختیاری یا قشقائیه!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سیاه پوستی که عین اهالی تانزانیا و اوگانداست اما میبینی شناسنامه ایرونی داره و بچه چابهار یا قشم و آبادانه!

چشم بادومی که هم تیپ چینیها و اهالی آسیای میانه است اما اگه سوال کنی متوجه میشی متولد گنبد یا مشهده!(یادتون میاد چندسال پیش قزاقستان ادعا کرده بود خداد عزیزی قزاقه؟)

من که خیلی از این مسئله لذت میبرم و تا اونجا که میدونم هیچ کشوری بطور بومی چنین تنوعی نداره! شاید بشه گفت فقط آمریکائیها دارای این تنوع ظاهری هستند اما همه میدونیم که این تنوع اونها فقط بخاطر اینه که کلاً جمعیت آمریکا از روز نخست متشکل از مهاجرینی بوده که از تمام نقاط دنیا و بخصوص اروپا پا به اونجا گذاشته اند و این روند کماکان با مهاجرپذیری شدید این کشور هنوز ادامه داره. 

یه سید آذری قدبلند مو بور و چشم آبی رو در نظر بگیرید! فقط با همین اطلاعات مختصر داده شده میشه به سادگی حدس زد که ایشون کلکسیونی از ژنهای مختلف اجداد آریایی، مغول و عرب خودش رو به همراه داره!

حالا بگید ببینم دوست دارید بدونید اجداد شما از کجا اومدن و ریشه تون به کجا برمیگرده؟ دوست دارید بدونید دخترعموها و پسرعموهاتون الآن تو سوئد هستن یا هند؟ علاقه دارید بفهمید اونهایی که ژنهاشون مشابه شما و هم خونتون هستن در کدوم قاره ها و نقاط جهان بیشتر گسترده شده اند؟

 

 

میخواهید بدونید زبونم لال بیماری که دچارش هستید چند درصد احتمال داره بخاطر ارث و میراث ژنتیکتون باشه و یا خدای ناکرده ممکنه حامل چه بیماریهای ژنتیکی باشید؟

راه حل اینجاست! فقط باید ۴٠٠ دلار هزینه کنید، چند هفته صبر و حوصله داشته باشید و زبان انگلیسیتون هم خوب باشه!

با مراجعه به سایت https://www.23andme.com  و خرید یک کیت آزمایش به قیمت ٣٩٩ دلار میتونید پا در راه گشودن رمز ژنتیک خودتون بگذارید.

در لوله آزمایش مقداری از آب دهانتون رو میریزید و محلولی به اون اضافه کرده و با گذاشتنش در جعبه مخصوص به آدرس شرکت مربوطه پستش میکنید. بعد از دو الی ۴ هفته نتیجه آزمایش از طریق ایمیل براتون ارسال میشه و پرده از بسیاری از رازهاتون برداشته میشه!

ریشه مادری و ریشه پدریتون بطور جداگانه بررسی و معلوم میشه و حتی بهتون گفته میشه با کدوم یک از افراد معروف تاریخ قرابت ژنتیک دارید!

باور کنید نه شوخیه و نه سر کاری! من کسی رو میشناسم که این کار رو کرده و فهمیده ریشه اروپایی داره!

فقط امتحانش مجانی نیست! یه کم خرج داره!زبان

پی نوشت: پیشاپیش از تمام دوستانی که نظرات قشنگشون رو بعد از چندروز منتشر خواهم کرد عذر میخوام چون دارم میرم ماموریت و انشاء الله چهارشنبه برمیگردم!

لطفاً با دونستن این مسئله یه وقت شیطونه گولتون نزنه برید ۴شنبه بیاید نظر بدیدا!بغل

میخوام وقتی برگشتم اقلاً به تعداد ٢٣جفت کروموزومهای انسان، نظر واسه این پست داده باشین!

در غیر اینصورت دیگه زحمت نمیکشم شب ماموریت که هنوز وسایلم رو جمع و جور نکرده ام از این پستای جالب و کمیاب و دست اول و کاربردی براتون تهیه کنم!از خود راضی

نوشته شده در جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ توسط مهرداد نظرات () |

سالی چندبار سینما میرم و معمولاً پیگیر اخبار سینمای ایران و جهان هستم. زیاد نمیتونم فیلم ببینم اما دستم برسه فیلمای خوب رو یا میرم یا میخرم و چون معمولاً فرصت دیدنشون رو ندارم میذارم واسه فرصت مناسب!

سالها هم از آخرین باری که برای دیدن فیلمهای جشنواره دهه فجر به سینما رفتم میگذره.

سه شنبه یکی از دوستام گفت دوتا بلیط  جشنواره رو داره و آیا میخوام یا نه؟ پرسیدم مربوط به کدوم بخش جشنواره و چه فیلمیه که گفت فقط میدونم مربوط به بخش خارج از جشنواره است و حتی اسمشو نمیدونه!

منم که تو این سالها پیش اومده بعد از بیرون اومدن از سینما خودم رو واسه دیدن فلان فیلم سرزنش کرده باشم مردد شدم و گفتم بعداً جواب میدم.

بالآخره بعد از چندساعت برای تنوع و رفع خستگی هم که شده بلیطها رو ازش گرفتم و تو سرمای عصر چهارشنبه رفتم خودم رو رسوندم به سانس 5 بعداز ظهر سینما فلسطین.

چون همراه پیدا نکردم بلیط دومی رو هم با خودم بردم گفتم شاید دم در سینما از قیافه یکی خوشم اومد و دادم بهش تا طفلی بلیطه مجانیه حروم نشه!شیطانچشمک

تا لحظه ای که چراغهای سالن خاموش شد و حتی دقایقی از شروع پخش هم نام فیلم مشخص نبود!

با ظاهر شدن چهره "آهو خردمند" در هیبت یک پیرزن روستایی با چادر گلدار و....گفتم بَه! شانس ما رو ببین توروخدا! نیومدیم، نیومدیم، نیومدیم جشنواره حالا هم که تنها و بیکس اومدیم گیر چه فیلمی افتادیم!:

زخم شانه حوا!

اما نمیدونم چرا از همون آغاز، موسیقی فیلم حسابی منو گرفت و برد تو خودش!

بعد کم کم که رفتیم جلو دیدم نه بدجور داره دلمو با خودش میبره......دلو که برد اشکو آورد....بهتر بگم اشکمو درآورد.....بارها و بارها!

از بعد از فوت برادر عزیزم تو فروردین تا حالا اینقدر اشکم در نیومده بود! اصلاً تا حالا واسه دیدن یه فیلم اینقدر گریه ام نگرفته بود!گریه

خوب شد موقع پخش فیلم چراغها خاموشه! خوب شد کسی باهام نیومد تا اشکامو ببینه! خوب شد اومدم بعد از مدتها یه فیلم "دل" دیدم!قلب بغل

خدایا شکرت! عجب توفیقی بهم دادی! چه حالی داد! سبک شدم و لذت بردم!

موقع بیرون اومدن از سینما کسی روش نمیشد تو صورت دیگری نگاه کنه.........

دیگه تعریف نمیکنم تا مزه فیلم نره!

فقط چندتا توصیه دارم:

مادرها بهتره این فیلمو نبینن! مادرهای جوون از دست داده اصلاً نبینن!

خانمها این فیلمو ببینن! خانمهای فمینیست حتماً ببینن!

جوونها بهتره این فیلمو ببینن! جوونهایی که مادر از دست دادن حتماً ببینن!

عاشقها این فیلمو ببینن! عاشقهایی که عشقشون رو از دست دادن اصلاً نبینن!....نه...نه ...حتماً ببینن!

معشوقها این فیلمو ببینن! معشوقهایی که دو نفر عاشقشون هستن حتماً ببینن!

******************

من تحلیلگر حرفه ای فیلم نیستم اما به رغم اشکالات کوچکی که ممکنه به چشم تماشاگر دقیق و حساس بیاد واقعاً موندم و حیفم اومد که چرا چنین فیلمی که هر چندسال یکبار در آسمان سینمای ایران میدرخشه در بخش مسابقه شرکت داده نشده؟

موسیقی فیلم، فیلمبرداریش، موضوعش، کارگردانیش و از همه مهمتر از دل برآمدن و بر دل نشستنش خیلی عالی و کم نظیر هستن!

خود کارگردان گفته دیگه نمیتونم چنین فیلمی بسازم چون با دلم ساختمش!

نوشته شده در جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط مهرداد نظرات () |

سلام به همگی!مژه

و درود و سپاسی ویژه تقدیم به اون باوفاترها!بغل

اونهایی که از غیبتم نگران شدند و جویای احوالم بودند و حسابی شرمنده ام کردند!

با اجازتون یه راست میرم سر اصل مطلب و در اینجا سعی میکنم به طور خلاصه ماجرا رو شرح بدم:

حدوداً 2هفته پیش بود. از اونجایی که دوستان  ازپست قبلیم و مصاحبه با خانم راننده نسبتاًخوششون اومده بود از فرصتی که پیش اومد استفاده کرده بودم و مصاحبه دیگه ای با یه بنده خدای دیگه با عکس و تفصیلات ترتیب داده بودم!از خود راضی

همون شب تو فکر تنظیم مطلب بودم و چند خطی هم نوشته بودم. رفتیم مهمونی و حدود 1 صبح که برگشتیم رفتم پشت رایانه تا به اعتیادم رسیدگی کنم که ناگهان.......

چشمتون روز بد نبینه!

چنان درد وحشتناکی تو پهلوم پیچید که نگو و نپرس! تو عمرم چنین دردی رو تجربه نکرده بودم! دردی که خدا نصیب گرگ بیابون هم نکنه! دردی که به سرعت از صفر تا 100 رو طی میکنه!آخگریه

 

 دو سه دقیقه ای تحمل کردم اما وقتی دیدم دیگه تحملش امکان ناپذیره خودمو با بدبختی به راهرو رسوندم و همونجا افتادم و در حال نفس نفس زدن با آه و ناله همه رو بیدار کردم! با یک دست دیوار و با دست دیگه زمین رو چنگ می زدم! یکی دوبار هم گلاب به روتون دچار حال تهوع شدم!

خدایا نکنه آپاندیسم داره میترکه؟! یا نکنه مثل برادر خدا بیامرزم دچار مشکلات حاد معده و روده شده ام؟ یا شایدم این درد مردافکن نشونه سنگ کلیه است؟

خلاصه برادرم همون نصفه شبی سریعاً از اونور شهر اومد و رفتیم بیمارستان. اونجام زیر کَتَم رو گرفتن و کشون کشون بردنم اورژانس! و بعد از مدتی خانم دکتر کشیک با مشاهده آزمایشات انجام شده متوجه شد که بعله، اینجانب دچار درد زایمان مردان شده ام! سنگ کلیه!

اینجا بود که یاد دعای همیشگی خودم افتادم: خدایا پای هیچکس رو به این دو جا باز نکن! بیمارستان و دادگستری!فرشته

اگرم کسی میره بیمارستان، الهی که فقط و فقط برای زایمان بره! (حتماً متوجه شدین که به این ترتیب اگه خدا میخواست حرف منو گوش کنه تنها خانمها باید میرفتن بیمارستان!نیشخند آقایون هم فوقش فقط برای بردن گل و شیرینی!زبان)

اما این ماجرا باعث شد جمله معروفی که از سالها پیش شنیده بودم که درد سنگ کلیه مشابه مردونه درد زایمان خانمهاست برام اثبات بشه! به ویژه اینکه آخرش هم به سونوگرافی ختم میشه!شیطانخجالت

 البته بماند که دیروز یکی از خانمهای آشنا میگفت درد زایمان 25 برابر درد سنگ کلیه است!تعجب 

اینو با چه خط کشی اندازه گرفتن من نمیدونم ولی مطمئنم غلطه چون حتی دردی به میزان دوبرابر درد سنگ کلیه مرگ آوره! این حرفو از آدمی که نازک نارنجی نیست قبول کنین!

باری، اونجا روی تخت فقط دنبال یه چیزی میگشتم که چنگ بزنم و فشار بدم و در همین راستا اونقدر ملافه و کاپشن و دست داداش رو فشار دادم و پاهام رو عین بچه ها عقب و جلو بردم که هم دستهام از حال رفتن و هم بعد از تزریق پشت سر هم دوتا آمپول مسکن، نفهمیدم کی بیهوش شدم!

بالآخره ساعت 4 صبح برگشتیم خونه و بدین ترتیب ماجرای بیمارستان و دکتر و سونوگرافی و رادیو گرافی و روغن کرچک و آمپول و مسکن و ....... درد و درد و درد شروع شد!ناراحت

تو اون چند روز اصلاً آدم دیگه ای شده بودم و تو اون دوران بود که اندکی درک کردم بیمارها، بخصوص اونهایی که دچار بیماریهای خاص و صعب العلاج و طولانی مدت هستند چه میکشند و چه حالی دارند و چرا تو مجالس و مساجد و ....با صدای بلند از خداوند شفای بیماران رو طلب می کنند!

و همچنین فهمیدم مریضداری و تحمل ادا و اصول و بداخلاقی مریضای دردمند چقدر سخته و چه میزان صواب داره! تو این میون وظیفه و صبر و تحمل پرستارایی که اصلاً شغلشون همینه بسیار سنگینه و به همین خاطر امیدوارم یک در دنیا و 1000 در آخرت پاداش بگیرن!  

 

 

 در ادامه ماجرا اون سنگ فسقلی تو مجرا گیر کرد و داشت کلیه بنده رو از کار می انداخت که به هر حال خدا لطف کرد و بدون نیاز به عمل و سنگ شکن مسئله حل شد و با سونوگرافی که دیروز انجام دادم مشخص شد فقط احتمال داره یه سنگریزه دیگه تو کلیه ام موجود باشه که با نوشیدن آب زیاد و ورزش و برخی مراقبتهای دیگه انشاءالله مشکل ساز نخواهد بود.

**********

پیرو این داستان با فاصله ای که ناچاراً از وب و وبنویسی پیدا کرده بودم دیدم بیش از حد معمول برام سخته دوباره بیام پست بذارم یا به دوستان عزیز وبلاگی سر بزنم. چندبار تلاش کردم اما نشد! 

بنابر این بررسی کردم و دیدم احتمالاً یکی از دلایل این عدم میل به اعتیاد همیشگی دل نازک بودنمه! آخه راستشو بخواین با اینکه مَردم اما چون شهریوری و رمانتیک و احساساتیم حتماً یه مقدارم دل نازک و حساسم!عینک

درسته که هرکسی مشکلات و گرفتاریهای خاص خودشو داره اما یه خورده دلم شکست از اینکه دیدم بعضیا تا آقا مهرداد بهشون سر نزنه نمیگن ایشون مرده است، زنده است و یا چی شده این مهردادی که تقریباً هرشب، حتی تا ساعت 3 صبحم که شده میاد و نه از روی سمبل کردن نظر میذاره، مدتیه پیداش نیست!ناراحت

 اما از طرف دیگه برخی دوستان طوری منو شرمنده و شارژ کردن که نمیدونم چه جوری ازشون تشکر کنم! فقط بهشون میگم از خدا میخوام رنگ غم و درد رو نبینن و امیدوارم بتونم در شادیهاشون جبران کنم!

پی نوشت:

1- بعد از دوران کودکی که به علت سوختگی، پام به بیمارستان باز شده بوده و خودم یادم نیست، این نخستین باری بود که ناچار شدم رنگشو ببینم!

2- ماشین برادر عزیزم که اون نیمه شب درست اون دست خیابان و روبروی کیوسک نگهبانی بیمارستان پارک شده بود، مورد دستبرد از خدا بی خبرها قرار گرفت و نه تنها نتونست فرداش سر کار بره بلکه کلی گرفتاری بابت شکایت و پیگیری و باطل کردن 4تا کارت بانکی و جستجوی سایر مدارک به سرقت رفته متحمل شد! خدا نگذره از کسانی که درد و رنج مردم رو دستمایه سوء استفاده قرار میدن!

3- اون پست مصاحبه ای که در ابتدای سخن عرض کردم، ایشالا به زودی منتشر میکنم و امیدوارم مورد پسندتون واقع بشه!  

4- سلامتی نعمتیه که تا خدای نکرده از دست نره آدم قدرشو نمیدونه! پس الهی که سلامت باشین و ازش تا میتونین استفاده کنین!

 ۵- دوستان گرامی! یه آقای محترم اومده در مورد پست ٨ اسفند پارسالم تحت عنوان "آشنای غریب" نظر جالبی داده و موجب یه بحث چالشی شده! اگه لطف کنین شمام نظرتون رو بدید ممنون میشم!یولفرشته

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ توسط مهرداد نظرات () |

در پایان یه روز کاری نسبتاً خسته کننده با مترو بر می گشتم خونه!

به علت شلوغی و ازدحام، کلی هم سرپا ایستاده بودم و درنتیجه دیگه حسابی خسته شده بودم. این بود که وقتی رسیدم به ایستگاهی که باید از اونجا هم یکی دو کورس ماشین سوار شم، خدا خدا می کردم هرچه سریعتر یه وسیله نقلیه مناسب پیدا بشه.

اما چشمتون روز بد نبینه! اون جمعیتی که اونجا ریخت چنان یکی یکی وسایل نقلیه موجود در ایستگاه رو که از انواع تاکسی و ون بودن بلعید که در عرض چند دقیقه برای مسیرهای مختلف صف تشکیل شد. 

تو غم و غصه صف وایسادن بودم که صدای نه چندان آرام خانمی از پشت سرم در گوشم پیچید:

"میدان .......... سوار شو!"

برگشتم دیدم خانمی حدوداً 50 و چندساله داره دنبال مسافر میگرده! پیش خودم گفتم به به! فرشته نجات رسید! این بود که سریع رفتم و به همراه چند دختر و پسر جوون دیگه سوار ون سبز رنگ حاج خانم شدم!نیشخند  

یه آقای جوون بغل دست راننده، من پشت سرش، دوتا دختر خانم بغل دست من و بقیه دختر پسرا پشت سر ما نشست و نشستیم و نشستند و راه افتادیم!(بیچاره مرحوم دستور زبان فارسی! استرسزبان)

اولش میخواستم تا مقصد چشمامو ببندم و چرت بزنم اما حس کنجکاوی و شیطونیم گل کرد و از اونجا که خیلی راحت با هر تیر و طایفه ای میتونم سر صحبت رو باز کنم(شیطانچشمک)عملیات سوال پیچ کردن راننده رو شروع کردم:

"ببخشید خانم! رانندگی ون براتون سخت نیست؟

کی کارتون رو شروع میکنین و تا چه ساعتی مشغول هستین؟

درآمدش خوبه دیگه! نه؟

....................؟"

خانم راننده هم که انگار دنبال هم صحبت میگشت با محبتی مادرانه(از خود راضی) درحالیکه حواسش به رانندگی بود، آروم آروم جواب میداد و بقیه مسافرا هم در سکوت مطلق به مکالمه یا بهتر بگم پرسش و پاسخ ما گوش میدادن!

تو این هیر و ویر ناگهان راننده یه تاکسی که تو اون شلوغی و ترافیک فاصله اش با ماشین ما خیلی کم شده بود سرش رو از شیشه بیرون آورد و متلکی نثار بانوی راننده ما کرد!

من که نشنیدم چی گفت اما بانو چهره اش رو برگردوند و با پوزخندی به رانندگیش ادامه داد. با این اتفاق، مسیر پرسشهای من هم عوض شد:

"آقایون راننده زیاد اذیت میکنن؟

نظر آقاتون درباره این کارتون چیه؟

به کارای خونه طوری میرسین که ایشون ناراحت نشن؟

واقعاً خسته نمیشین در دوجبهه میجنگین و هم تو خونه و هم بیرون کار میکنین؟

..................................."

در اواسط این مصاحبه نسبتاً طولانی که با لبخند و رضایت هر دو طرف جریان داشت و اونطور که من متوجه شدم دیگران هم به دقت بهش گوش می دادند تلفن همراه خانم زنگ خورد و ایشون با آقاشون قرار گذاشت که تا فلان ساعت بیاد و سر فلان خیابون همسر گرامی رو هم سوار کنه تا با هم برن منزل. از طرز صحبت کردنشونن متوجه شدم که شکر خدا و به احتمال زیاد با هم خوبند و مشکلی ندارند.

چون میدونم کنجکاوید بدونید پاسخهای بانو در برابر پرسشهای پی در پی من چی بوده بطور خلاصه عرض میکنم که به علت داشتن دو دانشجوی پسر در دانشگاه آزاد ایشون ناچار هستن پا به پای شوهرشون در بیرون از هم کارکنن. ماشین رو با یک نفر دیگه شریک بودن که نصف روز دست اینها و نصف دیگه روز دست شریکه. از رانندگی اذیت نمیشد و معتقد بود مردان مسافر بیشتر کنجکاوند و زنان مسافر بیشتر خوشحال و کیفور از رانندگی یک خانم!

میگفت راننده های مرد به ندرت فقط بخاطر زن بودن آزار میرسونن و همسرشون نیز گرچه بخاطر نیاز مالی راضی به کارکردنشون شده اما در کل مشکلی با کار و خونه داری همزمان نداره!.......

###############

 دیگه داشتیم به انتهای مسیر میرسیدیم که آخرین سوال رو هم از بانو کردم:

تا حالا کسی مثل من اینقدر سوال پیچتون کرده؟!

 که پاسخ دادند:

"به این مفصلی که نه اما یه بار یه آقای دیگه هم چند سوال مشابه ازم کرده."

با رسیدن به اینجا و در پایان مکالمه نسبتاً طولانیمون تا گفتم اگه خبرنگار بودم این مصاحبه رو منتشر می کردم ناگهان یکی از دخترخانمها سکوت مستمعین رو شکست و با حالتی جدی و صدای بلند پرسید:

"ببخشید آقا! مگه شما خبرنگار نیستین؟!"

من که هم کمی بهت زده شده بودم و هم کمی خنده ام گرفته بود جواب دادم که:

نه! نیستم!

این بار جوانکی که لحن بی ادبانه ای داشت با حالت خاصی پرسید: "پس چکاره این؟"

منم در حالیکه از لحن بد آقا اندکی منزجر شده بودم ناچار شدم بگم:" مهندس عمران!"

جوانک که معلوم بود حسابی جا خورده و احتمالاً جلوی دختر خانمها مقداری احساس کمبود کرده با لحن بدتری از دفعه قبلی گفت:" رشته تحصیلیتونو نگفتم! شغلتونو پرسیدم!"  

منم پاسخ دادم:"منم شغلم رو گفتم چون رشته تحصیلی و شغلم دقیقاً یکیه!"

جوانک با این پاسخ شروع کرد با بغل دستیش که نفهمیدم آقا بود یا خانم پچ پچ کردن و زیر زیری خندیدن و به احتمال زیاد تمسخر بنده!

این بود که دیدم بیش از این فایده نداره انرژی و وقتمو صرف پاسخ دادن به یه آدم حسود و بی جنبه بکنم وگرنه قصد داشتم بهش بگم اسم و آدرس تلفن شرکت محل کارم رو میخوای حتماً!

 بگذریم.......الخ!

###################

  بیاییم قدر پدر و مادرها و بخصوص آنهایی که در زمان بازنشستگی و دوران استراحت و تفریحشون برای پیشرفت و ترقی فرزندان از آسایش و آرامش خودشون می گذرند، بیشتر بدانیم!  فرشته

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط مهرداد نظرات () |

کوچیکا بزرگ میشن..........

بزرگا پیر میشن................

پیرا دوباره کوچیک میشن.........

و این وسط از بین کوچیکا و بزرگا و پیرا هرکسی رو خدا بخواد میبره پیش خودش!

هرچی هم بگیم و بخوایم دنیا از گردش به ایسته و این سیر رو متوقف کنه، نمیشه که نمیشه! 

عمه عزیز منم جزو اونهایی بود که خدا خواست ببره پیش خودش!

...........عجب سالی بود این سال 88 واسه خانواده ما!

فروردین داداشم رو از دست دادم و حالا هم........گریه

عجب رسمیه

               رسم روزگار

...........

کجاس اون خونه؟

               کجان آدماش؟

...........

            خاطره هاشون به جا میمونه 

################

از تمام عزیزانی که این چند روزه جویای احوالم بودند به همراه سپاس، پوزش طلبیده و خواهشمندم آن مرحومه را از فاتحه و طلب مغفرت بهره مند نموده و برای همسر و دختران داغدارش از درگاه باری تعالی درخواست صبر و اجر بنمایند.

خدایا بابت داده و نداده ات شکر!

قربونت برم که دادنت از روی لطفه و گرفتنت از رو حساب!فرشته 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ توسط مهرداد نظرات () |

سلام به همه دوستان عزیزم!

این پست با تموم پستای قبلیم متفاوته چون......چون......چون.......من عروسک خریدم!!خجالت

دوتا هم خریدم! آخه اینقدر ناز و تپل مپلی بودن که هرکاری کردم نتونستم یکی رو به دبگری ترجیح بدم و ناچاراً هردو رو خریدم! هم چشم آبیه که بطور ژنتیک دوسش دارم و هم چشم میشیه که نمک خاص خودشو داره! اینقدرم از خریدنشون ذوق کردم که نگو!! اینقدر که تو حال بیماری رفتم خریدمشون!

اینقدر که دوست دارم هرچه زودتر نشونتون بدم! اینقدر که هرچقدرم بعضیا تو دلشون بهم بگن "مرتیکه لوس! خجالت نمیکشه با این سن و سالش!" برام خیالی نیست! از خود راضیعینک

اینقدر که برخلاف قولهای قبلیم که عمل بهشون معمولاً طول میکشه و شرمنده دوستان میشم، این بار قولی که دیشب به یکی از دوستان خوب برای نشون دادنشون دادم الآن عمل می کنم! این شما و این عروسکای ناز من:

اول پسر چشم آبیه که فعلاً روی کتابخونه ام جا خوش کرده:

 

و این هم اون یکی آقا پسره که روی داشبورد اتومبیل، همسفر بنده و ناظر رانندگیمه:

 

به نظر شما این نازنازییا جداً ارزش یه پست رو نداشتن؟مژهبغل

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ توسط مهرداد نظرات () |

تازه از قطار مترو پیاده شده بودم و به همراه سیل جمعیت برای رسیدن به قطار خط بعدی به سکوی مجاور حمل شده بودم(زبان) که ناگهان صدایی در گوشم گفت:

عشق مثل دوغ میمونه!!!تعجب

در حالیکه سرم پایین بود و سعی می کردم فاصله ام رو با لبه سکو حفظ کنم با خودم فکر کردم:

 یعنی چی؟

 این کی بود؟

 با من بود؟

 منظورش چی بود؟

 اصلاً بذار ببینم درست میگه یا نه؟

.......

بعد چون دیدم هر لحظه ممکنه قطار بعدی سر برسه و نادانسته و کنجکاوی ارضا نشده از ایستگاه برم(از خود راضی)برگشتم ببینم صاحب این سخن نغز کی بوده که چشمم افتاد به جوانی حدوداً 30 ساله و لبخند به لب و سر به زیر که مشغول مرور ذهنیاتش بود.

منم که شکر خدا مثل همیشه خیلی راحت میتونم با هر تیر و طایفه ای سر صحبت رو باز کنم (لطفاً برداشت بد ممنوع!ساکتزبان) با لبخند ازش پرسیدم:

ببخشید با من بودید؟!

جوان ناگهان از دنیای خودش بیرون اومد و گفت:

ای وای نه! با شما نبودم! تو قطار قبلی با یه آقای روحانی مشغول بحث درباره عشق بودیم. من به حاجی گفتم عشق مثل دوغ میمونه اما ایشون گفت واسه شما جوونا که عین اکسیر عمل میکنه!از خود راضیبغل

تا اومدم بگم دوغ چیه و کشک کدومه قطار بعدی سر رسید و با قطع مکالمه، همانند دقایقی پیش بنده به درون قطار حمل گردیدم! 

قلبمتفکرمتفکرمتفکرمتفکرمتفکرمتفکرمتفکرشیطان

من خیلی دوغ دوست دارم! به خصوص دوغ گازدار! اگه سبزیجات خشک یا طعم سبزی هم به همراه داشته باشه که دیگه عالی میشه! از این دوغا رو میگم: 

البته متاسفانه بعضی وقتا یه همچین دوغهای چندش آوری هم هم پیدا میشن:

دوغ محلی هم که دیگه مزه  و طرفدارای خاص خودشو داره:

ناگفته نماند که برخی خانمها با هنر آشپزی که دارند بلایی بر سر این دوغ معمولی در می آورند که میشه آش دوغ خوشگل و خوشمزه ای که اون هم علاقمندان مخصوص به خود رو داره:

 

آبدوغ خیارم که معرف حضور همگی هست:

 

خلاصه اینکه عین دوغ، مدل به مدل عشق هم داریم! بعضیاش خالصند و برخی همراه با مخلفات دلنشین و مطبوع یا نامناسب و دل به هم زن!

دیگه اینکه درسته دوغ آبکیه اما با دوغ عشق، کباب زندگی لذیذتر میشه!

رفتیم پایین دوغ بود

                رفتیم بالا ماست بود

                           قصه عشق راست بود!قلب

پی نوشت:

من دوغ دوست دارم! اصلاً به قول حاجی اکسیر حیات منه! شما چطور؟عینک

نوشته شده در یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ توسط مهرداد نظرات () |

این هم بخش دیگری از خاطرات دکتر پولاک از ایران عصر ناصرالدین شاهی که برای دوستان گرامی انتخاب و تلخیص کرده ام. همانند گذشته به دوستان جدید توصیه می کنم با خواندن قسمتهای پیشین سنخیت بیشتری با موضوع پیدا کرده و با آقای پولاک و خاطراتش بیشتر آشنا شوند. امیدوارم مورد استفاده و پسند قرار گیرد:

"به طور متوسط زنان ایرانی شش تا هشت بار می زایند!!! با این حساب باید گفت که جمعیت مملکت به سرعت رو به فزونی است زیرا بچه ها همه خوش رشد و پرقدرت هستند. البته نباید از نظر دور داشت که بیشتر در شهرها از شش بچه به زحمت دو نفر در قید حیات می مانند و گاهی همه آنها تلف می شوند. هر روز زنها به خانه من می آمدند و داروی آبستنی می خواستند و در جواب سوال من که می پرسیدم آیا تا به حال بچه آورده اند یا نه عموماً به صورتی یکسان می گفتند:« پنج شش شکم زائیده ام(ایرانیها معمولاً اعداد ضمنی و تقریبی به کار می برند) ولی همه آنها مرده اند».

در اکثر شهرها میزان تولد کمتر از مرگ دیده می شود و بدین لحاظ لازم است که همواره از اطراف و دهات به شهرها مهاجرت کنند!!!(عجب تحلیلی!) در بهار سال 1859 (برابر با 1275ه.ق) تنها در اصفهان متجاوز از 800 بچه به بیماری آبله جان سپردند. به طور متوسط به ندرت زنی پیدا می شود که بیش از یک بچه زنده داشته باشد!

هرگاه دختر شوهر نکرده، زنی بیوه یا مطلقه بخواهد وضع حمل کند مرگش حتمی است!(بخوانید: قتلش حتمی است!) اما چنین مطلبی اصلاً مصداق ندارد و شنیده نشده!  زیرا تمام آبستنیهای غیر قانونی به سقط منجر می شود و پوست نطفه را به کمک قلابی میترکانند! ظاهراً قابله ها با مهارت چنین عملی را انجام می دهند و در تهران بسیاری هستند که چنین ادعایی دارند و بازارشان گرم است!(یعنی اون زمان هم، هم؟؟؟)

بنابر این بچه غیر شرعی که به آن حرام زاده می گویند اصلاً بین شیعیان وجود ندارد و این کلمه را فقط در حال دشنام دادن به زبان می آورند.

دیگر اینکه عمل سقط جنین تقریباً علنی و عمومی انجام می گیرد و در راه آن رادع و مانعی وجود ندارد. فقط بعضی از زنان بیچاره و شوربخت هستند که خود دست به سقط جنین می زنند:  برخی زالو می اندازند و برخی دیگر پای خود را رگ می زنند، داروهای تهوع آور، مسهلهای قوی و یا هسته خرما می خورند!

هرگاه این تمهیدات بی فایده باشند شکم زن حامله را مشت و مال می دهند و لگدکوب می کنند. بسیاری از زنان در اثر عواقب سخت اینگونه کارها جان می سپارند. اغلب این شوربختها در جواب من که با قسم خوردن، خواهش و تمنای آنها را برای سقط جنین رد می کردم می گفتند:« قسمهای شما برای همان فرنگستان خوب است ولی ما هر طور باشد نباید بزاییم زیرا در غیر اینصورت هم ما و هم بچه را می کشند».

اما در عوض از آن رسم ناپسند طبقات بالای ترکیه که زن پس از دوبار زاییدن با علم و اطلاع شوهرش به سقط جنین دست می زند- گاه برای حفظ زیبایی اندام و گاه برای تقلیل تعدادمیراث خواران- در هیچ کجای ایران به هیچ وجه خبری نیست.

در دوره بارداری زنان پرهیز متعادلی دارند و از پر کردن معده و جنب و جوش بسیار و فوق العاده خودداری می کنند اما اسب سواری را بد نمی دانند و به آن ادامه می دهند.(امروزه چندتا خانم ایرانی میتونن اسب سواری کنند؟) اغلب زنان به طبیب مراجعه می کنند تا وی نبض آنها را بشمرد و به ایشان بگوید که آیا بچه پسر است یا دختر؟ 

به محض اینکه اولین دردها ظاهر می شود ماما (قابله) می آورند و او فوراً چند لیوان جوشانده ملایم و ملین گرم به زائو می خوراند. به هنگام شروع درد شدید، وی باید رختخواب را ترک کند و به حال چندک بر روی 3 آجری که آنها را موازی به روی هم چیده اند بنشیند به طوری که بتواند با دستانش به کسانی که او را احاطه کرده اند بچسبد. زائو در این حالت چندان استقامت و درنگ می کند که بچه بیاید و به ندرت به کمک ماما احتیاج پیدا می شود!

زن ایرانی از این حالت چندک نشستن خیلی ناراحت نمی شود چون از بچگی تقریباً به این صورت نشستن عادت کرده است اما زنهای اروپایی که در خارج از شهرها می زایند سخت از این وضع در عذابند و آن را غیر قابل تحمل می یابند. به هر حال همه تصور می کنند که این تنها طریق درست زاییدن است!( امروزه هم بسیاری تصور می کنند سزارین بهترین طریق است!)

هربار که من وضع دیگری را دستور می دادم ماما به کناری می رفت و اعلام می کرد هیچ مسئولیتی به عهده نمی گیرد. در ضمنی که زائو درد می کشد از بام خانه برای وضع حمل درست و آسان او دعا می کنند و به اصطلاح اذان می گویند.

پس از وضع حمل زائو را به بستر می برند و می خوابانند. در سه روز اول پس از وضع حمل فقط به او غذای گیاهی می دهند که با شکر و چربی مخلوط است(فکر می کنم منظور حلوا یا چیزی شبیه به آن باشد) و بسیار دقت می کنند که سرما نخورد. پس از یک هفته یا ده روز در صورتیکه علائم عمومی و موضعی مساعد تشخیص داده شود زائو را به حمام می برند و بدن او را با کره تازه که ادویه مختلفی و به خصوص "زرنباد"(؟) بدان اضافه کرده اند روغن مالی می کنند تا آنکه درست و حسابی عرق کند.

از آن پس او دیگر می تواند به مسجد برود ولی فقط پس از چهل روز شوهر می تواند به او نزدیک شود!

......(ادامه دارد)

پی نوشت: امشب شب شهادت فرزند بزرگوار امام رضا(ع)، حضرت جواد الائمه(ع) است. ضمن عرض تسلیت به تمامی دوست داران این خاندان مهر و صفا بجاست یادآوری کنم که شاید همه مون شنیده باشیم برای برآورده شدن حاجات مادی زندگیمون توسل به باب الحوائج حضرت امام جواد(ع) کارسازه! 

البته شان این بزرگواران بسی فراتر و والاتر از اینه که فقط موقع نیاز و برای رفع حاجت به یادشون باشیم اما چه کنیم؟!

بنده ایم و محتاج و فراموشکار و خطاکار!فرشته

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط مهرداد نظرات () |


Design By : Night Skin